معشوق من

معشوق من!

آیا بلندای نام زیبایت

در دهان من

کوچکی عشق مرا به تو نادیده می‌گیرد؟

اگر نام تو را در آغوش

و پنهان گیرم در عبای پیرمردی

که هر روز صبح آفتاب خدا می گیرد

باور کن به ظهور منجی ایمان می‌آورد.

معشوق من!

نام من در کنار نام تو

گندمزارهای بلند و پیچ‌ درپیچ

از قهقهه‌ های کودکانه‌ مان

را به یادم می آورد

و شکستن شقایق‌های نازک تن

در دشت های تنک

زیر پاهایمان. 

معشوق من!

تو در چشم‌ های من فریاد می‌زنی

بی‌آنکه بخواهی

فریاد زندگی

فریاد خانه

فریاد وطن.

من پژواک صدای تو را

به زمین های ترک‌ خورده

به نخل‌های خشکیده از تموز

خانه‌ مان می‌ رسانم

و روزی با سبدی از شقایق‌ های شکفته

و نوید باران به دیدنت می‌آیم.

بیان دیدگاه