غروب آفتابی پنهان
پشت قدمهای زنی
که به ایستگاه قطار میرفت
و گوشوارههای نیلوفریاش
که از تلالو زمان
با بالا آمدن پرچم سفید سوزنبان
فرار میکردند.
ژالهی غم
در مردمکهای حدقهزدهی
مردی که به تصویر لهشدهی
کودکی زیر آوار در تهران زل زده بود.
و پایکوبی موجهای سیاه شِیْتِل
در خمیدگی شانهی زنی
که به صندلی کناری تکیه زده
و آدامس میجوید؛
نقش انارهای سرخ کلاه مسافر کناری
او را به مهمانی “روش هشانا”ی سال گذشته میبرد.
لبخندی بر لبانش گل میاندازد
و قطار شتاب میگیرد
برای رساندن او
به خانه.
بیان دیدگاه