درمانگر

به او گفت

تو تمام شده ای بپذیر 

تو 

تمام شده ای

چشمانت را ببین

داد می زنند که 

تهی هستی

سیاه چاله هایی کهربایی

دهانت را باز میکنی

کلمات رگبار می شوند

شلاق می شوند بر تنش

دستانش را سپر می کند

تا بپوشاند 

دهانش را 

تا نگوید 

باور دارد

وهمی

وهمی خوفناک

و از داستان های ترسناک می آیی

به او گفت قصه ت را کوتاه کن 

بگذار کودک درونت بیدار بماند

و در دهانت گلی بکار

تا بهار شود 

هر چند کوتاه

بیان دیدگاه